من پيش از ديدن او تنها بودم . خجالتي بودم . غمگين بودم . اما دلم مال خودم بود . مي دانستم چه كنم . با دردهاي خودم مي ساختم . اما حالا عاشق شدم . عشق مرا گرم كرد . از تنهايي در آورد . اما غم عشق با همه ي شيريني ، سخت جانم را آزار مي دهد .
اگر در هر نقطه از طبيعت عميق شويم ، كم كم چيزهاي درشت كه زودتر به چشم مي آيند ، محو مي شوند . چيزهاي تازه اي مي بينيم ، دنياي كوچكمان بزرگ و بزرگ تر مي شود . آفريدگار ، جهان را اين گونه ساخته است .
تو مرا اسير كردي . وقتي به قصه ات گوش مي دادم ، وقتي اسير قصه ات شدم ، برايم زندان ساختي . حالا اين جا زندان است . قفس است .
وقتي قصه اي گفته مي شود ، باد مي ايستد ، گياهان از قد كشيدن دست مي كشند و پرندگان سير كردن جوجه هايشان را از ياد مي برند .
تا عاشق نشوي ، رهايي . وقتي عاشق شدي گرفتاري . تا عاشق نشدي آرزو نداري . آدم بي آرزو مرده است و وقتي آرزومند شدي ، دربندي ، اسيري .
هر چيز در مخالفش زنده است . روشني در برابر تاريكي روشن است و اگر تاريكي نباشد پس روشنايي نيست
برچسب:
نویسنده: محمد نجفی